|
رفتی و خاطره ها را سوزاندی نفرت همین حوالی پرسه میزد من پنجره ها را بستم درها را قفل کردم چشمانم را به قاب عکس شکسته ات دوختم و فریاد زدم: نفرت من را با تو کاری نیست من هنوز هم دوستش دارم...
سلام خیلی وقت بود نبودم راستش انقدر ناراحتی داشتم که وبلاگمو یادم رفته بود هیجدهم تولدم بود ولی اون یادش رفت آرزوم بود بهم یه اس ام اس بزنه ولی نزد دلش پیش یکی دیگه ست تو این مدت فهمیدم منو یادش رفت به همین راحتی.......
این شعر رو نوشتم واسه روی قبرم وقتی مردم رو سنگ قبرم حکش می کنند لطفا نظرتون رو در موردش بدین اکنون دگر فراق آمده است اینجا منم،من و نگاهی سرد دنیای تارو پر از خواب چشمان مادری پر درد خاکی که هر دم نفس می شد اکنون گرفته مرا در آغوش آهسته در گوش من خواند از جام شوکران مرگ بنوش تردید رفتن و ماندن بود هر زمان در قلب سوزانم اکنون نمانده احساسی در باور این تن پریشانم غمگین مشو برادرم کین درد روزی رود به گوشه ای پر غم من از غم تنهایی نمی ترسم یادم بشوراند دلتان را هر دم من را به خاک بسپار بهارکم این گریه جاودانه نمی ماند هر دم دو دست پر صلابت مرگ من را به سوی جاودانه می خواند اینجا پر از بهار،پر از باران افسوس ز این دو چشم نافذ ای مادر گلم ببخش مرا فرصت نشد بگویمت خداحافظ آن روزگار بخیر پدر جانم آن خاطرات زنده و سرشار گریه نکن بدان که این پایان پر از صداست،پر ز لحظه ی پر بار این آخرین ترانه ی قلبم بود اکنون دگر نوبت فرداهاست من هر زمان کنارتان هستم جایم در تمامی رویاهاست گر دوست داشتیدو دارید مرا دیگر برای من اشک نمی ریزید من رفتم روزگار،خداحافظ اکنون نوبت زندگیست،برخیزید
تورا دیدم که باز به رویایم آمدی رنگ از بال کبوتر می گریزد تو را دیدم که تنها در سایه ی سکوت نشسته بودی خفقان قهقه می زند و جریان تباهی از شریان سیاهی می گذرد تو را لمس میکنم و لطف بهار را به طراوت می کشانم غم در پرده سرای وجود می رنجد او نیز می رود و تنها می گذارد تمام شرم غربت را کبودی آسمان رنگ می بازد و چشمش از ماتم فراق می شکند آن روز که بی تو در سلاخ خانه ی تهدید عریان شدم.... و آن روز که بی تو غلاف اسارت را به دستانم بند زدند.... برای آخرین بار تردید آبی را دیدم وبرای آخرین بار از بهار نوشتم رستنی ها را باید چید چاره ای دیگر نیست رستنی ها را باید چید......
این عکس خودمه قبل عید یه روز بارونی دانشگاه
این شعر ماله یکی از دوستای عزیزمه اسمش مریمه
شراره ی تنهای من تنهاییت را در نگاه ریشه های خشکیده ی آسمان خواهم شکست ولی... چشمانت را از من دریغ مکن چشمانت را برای روشنایی شب های پر هراسم برای رهایی از کابوس تیره ای که رویاهایم را در خود اسیر می کند برای رسیدن به مرز خدا برای گریز از خودم برای...... می خواهم
کاش می شد فراموشت کرد
آنگاه یک صبح بدون تکرار دیروزها از خواب بیدار می شدم آنگاه لحظه ای آسوده نفس می کشیدم کاش یک شب در نگاهم موج نمی زدی کاش.. کاش می مردی
از آن دیگری.... از آن دیگری خواهی بود همان گونه که پیش از بوسه های من عشق بس کوتاه است فراموشی بس طولانی....
تو..... هیچ وقت به سراغم می آیی من..... هرگز تو را به آغوش می کشم و کودکانمان را.... حسرت می نامیم
تنها مانده ام سر در گم جاده ای کوچک پیش رویم و آرزوهایی بزرگ ولی مدفون پشت سرم چقدر سخت است که زندگی کنی که دلت را دفن کنی ولی... ولی باز زندگی کنی چقدر سخت است......
جمعه ی دلتنگ باز هم رسید
در فصل جوانه زدن تو در ماه چشم گشودنت ای عشق بی انتهای من همیشه در نگاهم هستی آن لحظه که اشکهایم یاد تو را به ارمغان می آورد و آیینه ی چشمانم تو را صدا میزند همواره در لحظه هایم پراکنده ای |
![]()
بازی روزگار را نمی فهمم
HomeProfile
88/07/01 - 88/07/3088/06/01 - 88/06/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30
دلتنگی شرووکاش می شد اشک را تهدید کرد هیچ کس تنها نیست و عشق یعنی سراب مهران وبلاگ
کاربران آنلاین: بازديدها : |