تبليغاتX
به یاد او





















به یاد او

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم تا با یه دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم

+نوشته شده در 88/07/13ساعت8:36 PMتوسط شراره |

+نوشته شده در 88/07/03ساعت7:24 PMتوسط شراره |

اشک من برگرد

+نوشته شده در 88/06/26ساعت2:10 AMتوسط شراره |

رفتی و خاطره ها را سوزاندی

نفرت همین حوالی پرسه میزد

من پنجره ها را بستم

درها را قفل کردم

چشمانم را به قاب عکس شکسته ات دوختم و فریاد زدم:

نفرت من را با تو کاری نیست

من هنوز هم دوستش دارم...

+نوشته شده در 88/06/26ساعت1:40 AMتوسط شراره |

سلام خیلی وقت بود نبودم

راستش انقدر ناراحتی داشتم که وبلاگمو یادم رفته بود

هیجدهم تولدم بود ولی اون یادش رفت

آرزوم بود بهم یه اس ام اس بزنه ولی نزد

دلش پیش یکی دیگه ست تو این مدت فهمیدم

منو یادش رفت

به همین راحتی.......

+نوشته شده در 88/06/26ساعت1:34 AMتوسط شراره |

+نوشته شده در 88/02/04ساعت11:37 PMتوسط شراره |

این شعر رو نوشتم واسه روی قبرم

وقتی مردم رو سنگ قبرم حکش می کنند

لطفا نظرتون رو در موردش بدین

 

اکنون دگر فراق آمده است

اینجا منم،من و نگاهی سرد

دنیای تارو پر از خواب

چشمان مادری پر درد

 

خاکی که هر دم نفس می شد

اکنون گرفته مرا در آغوش

آهسته در گوش من خواند

از جام شوکران مرگ بنوش

 

تردید رفتن و ماندن بود

هر زمان در قلب سوزانم

اکنون نمانده احساسی

در باور این تن پریشانم

 

غمگین مشو برادرم کین درد

روزی رود به گوشه ای پر غم

من از غم تنهایی نمی ترسم

یادم بشوراند دلتان را هر دم

 

من را به خاک بسپار بهارکم

این گریه جاودانه نمی ماند

هر دم دو دست پر صلابت مرگ

من را به سوی جاودانه می خواند

 

اینجا پر از بهار،پر از باران

افسوس ز این دو چشم نافذ

ای مادر گلم ببخش مرا

فرصت نشد بگویمت خداحافظ

 

آن روزگار بخیر پدر جانم

آن خاطرات زنده و سرشار

گریه نکن بدان که این پایان

پر از صداست،پر ز لحظه ی پر بار

 

این آخرین ترانه ی قلبم بود

اکنون دگر نوبت فرداهاست

من هر زمان کنارتان هستم

جایم در تمامی رویاهاست

 

گر دوست داشتیدو دارید مرا

دیگر برای من اشک نمی ریزید

من رفتم روزگار،خداحافظ

اکنون نوبت زندگیست،برخیزید

+نوشته شده در 88/02/01ساعت0:13 AMتوسط شراره |

نجوای نجوای آب در سکوت رعب آور اتاق می پیچد

تورا دیدم که باز به رویایم آمدی

رنگ از بال کبوتر می گریزد

تو را دیدم که تنها در سایه ی سکوت نشسته بودی

خفقان قهقه می زند و جریان تباهی از شریان سیاهی می گذرد

تو را لمس میکنم و لطف بهار را به طراوت می کشانم

غم در پرده سرای وجود می رنجد

او نیز می رود و تنها می گذارد تمام شرم غربت را

کبودی آسمان رنگ می بازد و چشمش از ماتم فراق می شکند

آن روز که بی تو در سلاخ خانه ی تهدید عریان شدم....

و آن روز که بی تو غلاف اسارت را به دستانم بند زدند....

برای آخرین بار تردید آبی را دیدم

وبرای آخرین بار از بهار نوشتم

رستنی ها را باید چید

چاره ای دیگر نیست

رستنی ها را باید چید......

+نوشته شده در 88/01/24ساعت6:27 PMتوسط شراره |

این عکس خودمه

قبل عید یه روز بارونی دانشگاه

+نوشته شده در 88/01/16ساعت0:2 AMتوسط شراره |

+نوشته شده در 88/01/14ساعت4:47 PMتوسط شراره |

این شعر ماله یکی از دوستای عزیزمه اسمش مریمه

شراره ی تنهای من

تنهاییت را در نگاه ریشه های خشکیده ی آسمان خواهم شکست

ولی...

چشمانت را از من دریغ مکن

چشمانت را برای روشنایی شب های پر هراسم

برای رهایی از کابوس تیره ای که رویاهایم را در خود اسیر می کند

برای رسیدن به مرز خدا

برای گریز از خودم

برای......

می خواهم

+نوشته شده در 88/01/14ساعت4:25 PMتوسط شراره |

کاش می شد فراموشت کرد

آنگاه یک صبح بدون تکرار دیروزها از خواب بیدار می شدم

آنگاه لحظه ای آسوده نفس می کشیدم

کاش یک شب در نگاهم موج نمی زدی

کاش..

کاش می مردی

+نوشته شده در 88/01/14ساعت4:14 PMتوسط شراره |

چه بیهوده می گذرد   خاطرم در خاطرت

+نوشته شده در 88/01/09ساعت3:43 PMتوسط شراره |

از آن دیگری....  از آن دیگری خواهی بود

همان گونه که پیش از بوسه های من

عشق بس کوتاه است

                                فراموشی بس طولانی.... 

+نوشته شده در 88/01/09ساعت3:28 PMتوسط شراره |

 تو.....

هیچ وقت به سراغم می آیی

من.....

هرگز تو را به آغوش می کشم

و کودکانمان را....

حسرت می نامیم

+نوشته شده در 88/01/09ساعت3:24 PMتوسط شراره |

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند  چه تلخ است قصه ی عادت....

+نوشته شده در 88/01/02ساعت5:34 PMتوسط شراره |

تنها مانده ام

سر در گم

جاده ای کوچک پیش رویم

و آرزوهایی بزرگ ولی مدفون پشت سرم

چقدر سخت است

که زندگی کنی

که دلت را دفن کنی ولی...

ولی باز زندگی کنی

چقدر سخت است......

+نوشته شده در 88/01/02ساعت5:18 PMتوسط شراره |

+نوشته شده در 87/12/21ساعت0:4 AMتوسط شراره |

جمعه ی دلتنگ باز هم رسید

 در فصل جوانه زدن تو

 در ماه چشم گشودنت

 ای عشق بی انتهای من

 همیشه در نگاهم هستی

 آن لحظه که اشکهایم یاد تو را به ارمغان می آورد

 و آیینه ی چشمانم تو را صدا میزند

 همواره در لحظه هایم پراکنده ای

+نوشته شده در 87/12/20ساعت11:46 PMتوسط شراره |

دست هایم را بگیر ای کابوس تلخ

لذت مرگ در جریان عمیق رگهایم زوزه می کشد

لذت مرگی که هیچ گاه غم هایم را در خود فرو نبرد

و کجا صداقت خود رانشان خواهد؟؟؟؟

نمی دانم........

و فرتوتی این راه عاقبت پای به زنجیرم را خواهد

 

+نوشته شده در 87/12/20ساعت11:40 PMتوسط شراره |